تبليغاتX
گوشواره
مشغله های فکری من
به نام خالق فرصتها

تو آزاد و رهاتر از پرواز در آغوش خداوند رحمانی

و ما در چهار دیواری هنر نامی

 در انتظار دوباره ی دیدار

دیدار تو در نور

در عشق

 

در گذشت خسرو شکیبایی بی تکرار را، به تمامی هنرشناسان تسلیت می گویم.

روحش شادتر

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 9:49  توسط میترا آزاده | 

به نام خالق فرصت ها

گفتم خدا این عقلِ محکم کوک نزده را به قیچی چه کاره خواهد بود خدا؟

مرد ،پسروار به قالب دختر شیرجه می زند و من هنوز نفهمیدم چطور تو افتادی توی مینی در قلبم انفجار است!

تعجب از بینیم فوران شد هر وقت کسی تاب کوچک را بزرگ می بیند و من را کوچک نه!!!

چرا همیشه فکر می کنی تاب یعنی تاب؟

چرا همیشه من برای خودم گشاد می شوم؟

تو حس می کنی تنگی؟

مگر نه زن باید تنگ باشد بیشتر بپسندند این خانه را خواهمش فروخت؟

_"به همان که این کوک ها را شل است نه"

تو از کجا آمدی روی من تلنبار شده درونیات شریانی به قلب گاوخونی نمی ریزد به جاش... میترا هست

و با این همه هرگز نفهمیدی!!!

زبانت شادابیم لیسید و تنها اشک هایی ماند در عوض

گفتنش چه کار می کند با مغزی که نداری؟

_"تو نمی فهمی"

_سکوت

_"تو در دنیای خودت پرت شدی"

_سکوت

_"تو نمی توانی رویا بزایی به عقد حقیقت"

_سکوت

و در سکوت:

_"تو یکی از مترسکهای هراسنده پناهنده به دامان خشک عقل (کوک هایش سخت در قلبت فرو رفته.)

امکان انفجار به مین های خنثی حرام شد

افسوسنده بگویم

ـ "تو دریغ از مین و امکان رویش از ابتدای می دانم هایت"

و پرواز امکانش به انفجار

نداشتن هایت در عظمتم زلزله نیست

تو محرم به تو نیست

من

آنجایمو انگار کسی نباید این را بفهمد، ممکن نیست

چقدر این توها در من دخیلند!

عجب بت هرزی!

گفته بودم به توی اول و آخر:_" چرا؟"

و در خاطراتم شکوفه ی سیبیست صورتی تمام عشق روانت

آیه ای که مرا نازل کرد بر رحمت انجام عشق

انجام سکوت

چقدر تو سنجاق خورده به این شعر که نه

حرف های تخم مرغی!!!

در پناه حق

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 21:55  توسط میترا آزاده | 
به نام خالق فرصت ها

 

 

 

 

دیگه تو تاب جام نمی شه

 

 

 

 

در پناه شعر

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 22:17  توسط میترا آزاده | 
به نام خالق فرصتها

برگها از تنم می ریزند

تنم از زهدان یک مرد

مرد از پارگی نباید هایم

...

پارگی آسمان جای دستهای آفتاب

وصله هایش می سوزند

وصله هایش به دستهای من می سوزند

و سوختن این دستهای جاری

...

من از سوختن ریخته ام

من ار سوختن

از سوختن

 

سلام به همه... نبودم ولی بودم... دارم از اعماق یه تجربه می فهمم که آزادم یعنی ... سخته. خیلی زیاد. ولی من آزادم. چون که ...

حالا هستم. جوونم ولی پیر... پیرتر از اونکه حوصله کنم هندونه نثارتون کنم... ولی یه حقیقت هست. شما آشغالارو خیلی دوست دارم. چون من به منبع عشق وصلم. بی دلیلو قضاوت دوستون دارم و بقیه رو که چیز خاصی نیستن دوست دارم چون دوست داشتنو دوست دارم و اوناییو که آدما بهشون می گن فرشته رو دوست دارم چون دوست داشتنو دوست دارم... کلا دوستون دارم چون دوست دارم... ولی بعضیاتون دارین لهم می کنین. دارم خفه می شم... البته یه کوه هست که بهش می گیم خدا ... تکیه دادم بهش. می دونم داره بهم درس می ده. اینم می دونم که هوامو داره. فقط دلم پره... گوش می خوام ولی بازم باید شنید باید شنید باید شنید...

گهواره ام کوچک

پاهایم بلند

چرا؟

دستانم به بلندای درخت...؟

... هنوز سنگ می زنند مادر

درد می کند

دامنم را با توت های وحشی سرخ

سپید...

نمی خواستم این فاصله از مادربزرگ را

من

این فاصله از مادربزرگ را

شناختن

تنها برای ادراک دور

...

مادر این دور در نور

این نور در دور

دور در من

این من در تن

را

هنوز سنگ می زنند مادر

درد می کند

در پناه حق

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱۳/۵/۸۶

به نام خالق فرصت ها

سلام به همه ی جیگرهای نازنین

در حال حاضر به همراه عزیز دل خواهر آزاده خانوم در کافی نت به سر می برم و خدا را هزار بار شکر که این نعمت اختراع شد(کافی نت) از عزیزانی که باید بهشون سر بزنم عذر می خوام فعلا میترا  بای بای تا کامپیوتر ورپریدم از حالت ترکیدن خارج شه...

ما بيشتر

در پناه حق

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 21:17  توسط میترا آزاده | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 22:10  توسط میترا آزاده | 
به نام خالق فرصتها

(برای فرار از حقایق مجالی نیست در محکمه ای که کسی نیست جز خود ِ من)

۱ـ من از تو فهمیدم

ایمان به بهار تردید دارد

من از تو فهمیدم

خورشید ذات گرما نیست

من از تو فهمیدم

نور حقیقت پرواز نیست

من از تو فهمیدم

هیچ چیز در چشمهای عالم نیست

من از تو نفهمیدم

جهان در چشمهای تو خفته بود

و حقیقت در دستهای تو روییده بود

برای پستی بدون از پیش خبر دادن به خودم، به روز شدن و آشنایی های جدید و مثلا کشف کردم عشق را!!! (چه افتضاحی) و خوردن ماهی هایی که هنوز بوی شنا می دهند... سلام

وقتی پیرمرد شست ساله به من می گفت "تو حداقل ۲۰سال بزرگتر از سنتی" تو نبود بیاید من عاشقش شوم ؟ فقط برای کودکی؟و امروز اگر بیاید من خیلی کودکم که دل به چشمهای خوش صدا سپرده ام؟ و هنوز به اکتشافات خود می پردازم در حیطه ای که به ۲۰ ها ارتباط فیل دارد به ماهی برای نوشیدن شیر!

تنها به شرط رخت هات از نمازهای دیوانه سروده ام مادر بزرگ!

۲ـ سازهای دیوانگان کوک نموده اند

سمفونی کائنات می نوازند

ترانه ی همه در چشمهای من است

همه

 در تعبیر یک تداخل

 علت معلولی که انسان

و گندی که سر از عالم لاهوت درآورد

من از سفارش کاکدوس ها به اطلسی می سوزم

و کسی نمی داند

من از سقف های طلا به عمیق احساس خوشرو قنات دیده ام

قنات های رخت های مادربزرگ

و نمازهای قدیمی

چرا همیشه قدیم عتیقه است؟

چرا همیشه مادربزرگ پیر است؟

من تناقص همیشه را با خود کشف نموده ام

تناقص همیشه در رکود آخرین پرواز جدا جدای ماهی ها،

به سمت ارتفاع نیاگارا،

جریان یافته از اوهام دن کیشوت،

لبخند زنان به همیشه های پیر.

آه دیو پلیدی که قصد تجاوز به باران اندامت را علم نموده است!

اینجا هنوز رونق دریاست

و موتسارت بیاید باز هم مهتاب

و گوشهای سکوت صداقت باران را به سازها می چشاند

و دن کیشوت

آه دن کیشوت اوج حقایق جاودانه ...

از کشف تولد گندی راه یافته به لاهوت از

هجوم حقایق عاقلانه

آبشار من خشکید

و دستهای سروانتس

جهان باکره را به آغوش عقلا بخشید .

من درگیر روابط شخصی با کسی هستم که خودش را دوست دارد ولی آزار به انگشت وسط دست راستش تنیده است... کسی نیست فاعل فعل کمک باشد؟

۳ـ کسی میان من است

کسی که دستهای جنس درختش به یاد لک لکهاست

و من برای لک لکی که توی باغچه مان کاشته ام

نگرانم

کسی که پنجره هایش همیشه روشن و باز

و من برای پرده های تازه تراویده در

میان آسمان نگرانم

کسی میان من است

و کسی هم در اوست

و من برای نگاهی که به دیوار نوشته ست کسی

و نگاهی که به آن می نگرد

نگرانم

و باز هم سوال سوال سوال

۴ـ در این از تناسخ به تناسخ به تناسخ به

تناقص...

این دوشیزه ی خوشبو عطرش گم

برای تجدید های مجددا عطر بزن

بوئیدن های صدات

برای شعر

برای چشمهات چگونه پرواز بپراکند؟

برای چشمهات

(تنها دلیل این پست نظافت احساس های کهنه بود.)

توضیحی برای این بی ارتباطی ها که در نهان رابطه ای به استحکام مادرم دارند:

"و خالق گاه که به تناقص ها رسیده است مخلوق مهد ضدونقیض هاست"

یا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 12:37  توسط میترا آزاده | 
به نام خالق فرصتها

سلام

به تو ابتدای نور

خمیده خمیده خمیده دیوار دیوار دیوار/ایستاده هنوز برفرش قدمهایش استوار/می گذری نگذشته از کنار افسوس/ نه می دانی نه می دانی نه، نمی دانی/ دیده بی دیدنش از چشمهایت/ جنبش رویایش از پهنه ی شبهای بی قرار/ در لحظه لحظه زیر تیزبار انتظار/.../بیا کنار/بیا کنار عابر همیشه های بیدوار/ بیا کنار/.../کشیده تا نهایتش دو دست عاشقانه را/ دو دست عاشقانه را/ میان دستهای آتشت بکار/نزول بکر آیه های خیس را/میان چشمهای عابرت بکار/ بیا کنار

به تو نامه های نیست

به ابتدایت که بودم،هیچ نبود و و کمی ابتدا کشیده تر به ختم بی تفاوتی هایم... تو ابتدای کشفهای عاشقانه ی منی. شاید این کشفها اثبات نه اما شهود را ندیدن ندارد. به استناد اوراق پاره پاره اوقیانوس نوشتند روی آنها تو... ابتدای بی تفاوت شروع سوختنهایی، و حس اینکه آه من چه ساده چاه را ندیدم!زاینده ی شعور در آغوش سنگهای خیس از آب پاک تولد یافته از چشمهای شمع های خفته در نهان ترین سکوت قرنهای چاه، چشمهای تو بود و من نمی دانستم!چه ساده نمی دانستم بهانه ی خوبیست برای ساده افتادن!نمی دانستم ساده اتفاق می افتد... دوستت دارم. و نمی دانم ، نمی خواهم، تنها برای تجارب افسار گسیخته. سیاه مواج جاری در اطراف شانه هایم تمام حرف ها را کشیده است روی دستهای دور تو. من چه بگویم برای گوشهایی که با باید نمیزیند و باید بشنوند؟ من چه بگویم؟

و در آخر پس از ... عشق!!!!!!! به پدری که هرگز خواهد خواند:

ترجیح می دهم نگاه را نه، پیر باشم

هدیه ی دودیتان/شکست بالهایم/ و این زانوها/آه من این دوستت دارم را رشد رادیکالی پرواز نمی دانم/و بدرقه ی من/ میترا /پدرهای چندین ساله در ابهام یک هدیه؟/در ضخامت چگونه های بامنی بی منی/ پرواز؟!!!/ جذر هم ابهت نمی کاهد درد/حاصل، بی بالهای همیشه آزادگیست/آورا خسته ی دوشها/عمیق سایه ی مواجم/و این زانوها.../سهم نبودم وارثت این اسم/جهیدم/ترجیح می دهم نه دودهای مردمک های سیاه، پیر باشم/بی هدیه ی شما/ و این زانوها...

در پناه حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 0:22  توسط میترا آزاده | 
به نام خالق فرصت ها

سلام

صحنه ی اول ـ داخلی ـ تاریکی مطلق

۳ـ خه خه خه خه خه خه خه خه

2_ کیه؟

۳ـ خه خه خه خه خه خه خه خه

۲ـ چی میگی؟

۱ـ چیزی نمی گه.

۲ـ تو کی هستی!

۱ـ من؟

۳ـ خه خا خا خا خیشششششششششششش

۳ـ تاتا تیش تاش تاش تاش تاششش تاش؟

۲ـ ها!

۱ـ منم غار.

۲ـ ها!

۳ـ تیش تاش پر تش تیشاسش خاریره حر حر چیچاشی شی شی

۲ـ چی!!!

۳ـ سی را دو ر می می می می مامووومو مو ما

۲ـ تاریکیم توله زاییده ها!

۱ـ توله! چرا توله!!!

۳ـ می ما مویشاساسی تاسی

۲ـ ای بابا این یارو کیه دیگه؟

۱ـ این ریشه ی اوکالیپتوسه که تازه اومده اینجا.

۳ـ خاشاشاشینشو شوش شیشا ساینتی سینتاسی

۲ـ اینا یعنی چی؟

۳ـ شیشاسینحاخونابانه

۲ـ ای بابا این چی میگه؟

۳ـ (با لرزش) ت ت ت ت ت تابیتابیدانا تا تیتیتیییییییایی ییا آباباییف

۱ـ نگران نباش الان خوب می شی.

۲ـ اینکه زبون تو رو نمی فهمه!

۱ـ کی گفته؟

۲ـ این با اون زبون عجیب غریبش چه جوری زبون تورو می فهمه؟

۳ـ می طا طا؟

۱ـ آره مطمئنم (مکث) می فهمه

۲ـ چجوری؟

۱ـ همونجور که تو میفهمی.

۲ـ چی!

۱ـ من حرفی نمی زنم . شما فقط می شنوین.

۲ـ چی میگی!!!

۱ـ هیچی ولش کن (مکث) باید بری بیمارستان.

۲ـ کجا؟!

۱ـ با نویسنده بودم.

۳ـ اَ اَ اَ آآآآآ

۱ـ نترس من باهاتم نمزارم تنها بمونی.

۳ـ توووو تاتیشاسیایا اَ اَ اَ آآآآ

۱ـ نه اشتباه نکن تو هیچوقت تنها نبودی.

۲ـ خوشبحالش که هیچ وقت تنها نبوده. (مکثی بلند) می خوام ببینمت.

۱ـ خوب ببین.

۲ـ تو باید خودتو به من نشون بدی.

۱ـ من همیشه جلوی تو هستم ولی دیدن کار توه.

۲ـ آخه اینجا تاریکه...

۱ـ شتابی نیست .

۳ـ خیش خیش حاحمامنت یشتاسه راراری روراره متنذدف...

۲ـ آه واقعا که ابلهانه صحبت می کنه.

۱ـ سعی کن هیچ وقت به کسی توهین نکنی.

۲ـ چشم.

۳ـ ماتی تو ناتبرذادعغخح کگمنتانخرا زی شیسیالنت ونمنمتووتتته خاخهومانتک جچا لی باودودودوذاررررررر...

۲ـ اَه دیوونم کردی دیوونه. خفه شو دیگه.

۱ـمن ازت خواستم توهین نکنی و تو قبول کردی.

۲ـ ببخشید. یادم رفت.

۱ـ آه (مکثی کوتاه) تو همیشه یادت میره.

۲ـ چجوری ببینمت؟

۱ـ خودتو ببین.

۳ـ جاجیجو

۲ـ این اوکالیپتوس کجاست؟

۱ـ تو مغزت.

۲ـ چی؟ تو مغز من؟ تو مغز من چکار می کنه!!!

۱ـ این جزئی از توه که البته اولش نبود بعدها شد.

۲ـ( مکث) چرا درد داره؟

۱ـ از کجا فهمیدی؟

۲ـ نمی دونم.

۱ـ چون تو داری حرف می زنی.

۲ـ ها!!!

۱ـ خوب اون باید عادت کنه به کش اومدن تو صدای تو.

۲ـ (با صدای نسبتا بلند) وای

۳ـ شساشسا اَ اَ اَ آآآ

۲ـ( با صدای بلند) وای کمکم کن دارم دایره می شم.

۱ـ نترس .

( صداهایی که به گوش می رسند بلند و حاکی از ترسند)

۳ـ خاخا خا خیخاخوخ اَ اَ اَ آآآ

۲ـ هی هاهاها خوخو می شیم

۳ـ پسیهاب دادادا اَ م مساسه که درو خوب می شانستو.

۲ـ من فریلنطو لالیمون

۱ـ چی؟

۲ـ گفتم من فرق کردم.

 هی من دارم کش میام ولی درد ندارم سرم رفته جای پاهام پاهام رفتن جای سرم!

 (مکتی نه چندان بلند)

۲ـ ( با صدایی آرامتر) چرا اونجوری شد؟

۱ـ چجوری؟

۲ـ مشکاکیش

۱ـ نه هیچ مشکلی برات پیش نیومده فقط دایره شدی.

۲ـ اوکالیپتوس چی شد؟ چرا دیگه حرف نمیزنه؟

۱ـ داره حرف می زنه.

۲ـ پس چرا من نمی شنوم؟!

۱ـبه خودت گوش کن می شنوی.

۲ـ وقتی دایره می شدیم چی شد که من می فهمیدم اون چی می گه اونم می فهمید من چی می گم؟ ما که اولش نمی فهمیدیم  چی میگیم!

۱ـ خوب همیشه یه کم طول می کشه تا همدیگه رو بفهمین.

۲ـ هنوزم تو مغزمه؟

۱ـآره... همیشه تو مغزته

۲ـ بیشتر از مغر بگو

۱ـ مغز یه جور فرماندست

۲ـ اوکالیپتوس چی؟

۱ـ اوکالیپتوس گیاهیه که تو کاشتیشو اینقدر بزرگش کردی که دیگه معلوم نیست اون تحت سلطه ی توه یا تو تحت سلطه ی اونی.( مکثی کوتاه) آه شما کوچلوهای غارنشین همیشه دوراهی زا بودین.

۲ـ متاسفم.

۱ـ مهم نیست. من بیشتر از اینا دوستون دارم ( مکث) بالاخره راه افتادی.

۲ـ با نویسنده بودی؟

۱ـ آره. دیگه وقتشه.

۲ـ (جیغ) وای دارم می رم پایین.

۱ـ خوبه.

۲ـ ( صدا بلندتر میشود) نه اصلا خوب نیست. من از پایین بدم میاد. دیگه به اینجا... به تاریکی عادت کردم.

۱ـ مهم نیست. عادت کردن عادت خوبیه البته اگه درست عادت کنی. به زودی به پایینم عادت می کنی.

۲ـ من می ترسم. اون پایین غار دیگه ای هست که من بهش عادت کنم؟ مثه تو؟

۱ـ نه... یعنی آره، خودم هستم.

۲ـ پس اینجا چی؟!

۱ـ خوب اینجام هستم.

۲ـ یعنی چی!!!

۱ـ من همه جا هستم.

۲ـمنکه نمی فهمم.

۱ـ لحظه ی پرشکوهیه.

۲ـ راستی تو اونهمه چیزو از کجا می دونستی؟

۱ـخوب من شعورم

۲ـ تو که گفتی اسمت غاره.

۱ـ اصلا مهم نیست. من می تونم هر چیزی باشم.به هر حال من فقط شعور نیستم.

۲ـچی می گی!!!

۱ـ فقط صدام کن

۲ـ به خاطر اوکالیپتوس خوشحالم. اگه اون نبود چطوری می خواستم صدات کنم.

۱ـ احتیاجی به اوکالیپتوس نداری.

۲ـوای دارم می رم پایین. کجایی؟

۱ـ با تو

۲ـ اینجا خیلی تنگه دارم خفه می شم.

۱ـ دارم حولت می دم.

۲ـ کجایی؟

۱ـ همه جا

( سکوت و تاریکی مطلق )

صحنه ی دوم ـ روز ـ داخلی: اتاق زایمان نمایی از دو دست و نوزادی که روی آنها گریه می کند.

تذکر:

۱ـ دیالوگهای مربوط به شماره ی ۱ فاقد صدا می باشند و با فونت سفید در کادر نمایش داده می شوند.

۲ـ این اولین فیلمنامه ی کوتاه از یک تازه کار است که در وبلاگ گوشواره آمده است و تمام حقوق آن مربوط به این وبلاگ( گوشواره) و نویسنده ی اثر می باشد.

این پست طولانی را ببخشید.

دوستدار شما میتراآزاده.

یا علی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 7:47  توسط میترا آزاده | 
به نام خالق فرصت ها

سلام.

عزیزان جیگر طلا! من اصولا تو برداشت مخاطب دخالتی نمی کنم ولی اینبار دیگه باور کردم که بعضیهاتون حقیقتا به کمک احتیاج دارین.

پیشنهاد:

لطفا وقتی وارد یک وبلاگ می شین اول برین سراغ عنوان پست جدید یا هر پستی که می خواین بخونین تا به برداشتتون از مطالب کمک کنه.

توضیح:

این پست شامل سه کار کاملا مجزاست. کی گفته این کارا یکین؟!!!!!! آخه اسم گئورک تراکل چه ربطی به میتراآزاده داره. اینی که اسمشونو بردم یک شاعر اتریشی هستن که من یه کار از ایشونو گذاشتم تو این پستم (اثر سوم). کار اول از یک خانم محترم هستش به اسم آزاده خانم و کار دوم هم از میتراست . امیدوارم دومیو دیگه بتونین تشخیص بدین که کیه.( آمین)

امیدوارم به کسی برنخوره به هر حال تو دنیای مجازی، ما با هم دوستیم دیگه. دوستانه نوشتم.

دوستدار شما میترا آزاده.

۱ـ از آزاده

دنیا را نگه دارید

می خواهم پیاده شوم.

۲ـ از من

از تهوع این گوشتهای خام روندگیم می آید

سیزده ها مرا کی به در کوفتند؟

خوابم پریشان است

از این جهشِ کور خسته ام

تاریک،تاریک،تاریک است همه فرق و من...

تشابه ِاین تفاوت با اجنه ی ملموس در کدامین نماز بود

در کدامین آیه ی هبوط، بر زبا نِ سیاه،چرخنده، درونم

خوابم می آید

خوابم می آید

امدادهای غیبی تمام راه را برای چشمهای باز نپیمودند

خفتگان اندوه را بپرسید بیابان که را لذتیست

و مجتهدی در خاکهای مقدس،قامتِ قبلش 

تمامم را خوانده بود

دوستم دارد

دوستم دارد

۳ـ از گئورک تراکل

مویه

عقابان سیاه، خواب و مرگ،

تمام شب دور سرم خش خش می کنند:

تندیس زرین بشر را

جستجوگر یخین ابدیت می بلعد.

روی صخره ی هائلِ زیر آب

بقایای ارغوانی فرو می پاشد

و صدای تار بر دریا مویه می کند.

تو خواهرم

که در جامه ای  از یأسِ وحشیِ منی

بنگر که زورقی لرزان

زیر ستارگان غرق می شود.

رخساره ی شب است این

که صدایش محو می گردد.

در پناه حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 14:28  توسط میترا آزاده | 
به نام خالق فرصت ها

سلام به  شما عزیزان

خواستم این پستو بزارم برای دوستای عزیزی که کامنت گذاشتن برام و از بروز شدن وبلاگ های زیباشون لطف کردنو خبرم کردن.

من امروز ساعت ۱۵/۴ عصر عازم مشهد هستم و می خواستم ازتون بخوام که منو ببخشین چون تا دو الی سه هفته ی دیگه نمی تونم بیام و بهتون سر بزنم.

به هر حال منو ببخشید. قصد، توهین نیست.

عیدتون مبارک و

در پناه شعر.

دوستدار شما

میتراآزاده

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 13:59  توسط میترا آزاده |